سقف من آرامش است

بگذار که چشم ها ببندد / کمتر به من این جهان بخندد

سقف من آرامش است

بگذار که چشم ها ببندد / کمتر به من این جهان بخندد

با خودمان می‌گوییم، عادت می‌کنیم و با صراحت زیادی، این جمله را تکرار می‌کنیم. آن چیزی که هیچ‌کس نمی‌پرسد، این است که: به چه قیمتی عادت می‌کنیم؟


#ژوزه_ساراماگو

.

.

آره عادت میکنیم میگیم میگذره روزای بهتر میاد مطمئنیم و ته دلمون یه اگه نشه ای هم موج میزنه که نادیدش میگیریم قیمتشو هم میپردازیم هر چی باشه و بالاخره یه روزی به اون تهش می رسیم به همون روزای بهتر که اخوان ثالث میگه : میدهم خود را نوید سال بهتر سالهاست " 

و وقتی به اون روز می رسیم میگیم هر چی سختی کشیدم " ارزش " داشت و این جمله بی نهایت با ارزشه بی نهایت درست مثل همون حسی که می فهمی الکی به خودت نوید اون روزا رو ندادی و همه ی سختیا نتیجه دادن 

همون حسی که وقتی داری تو تاریکی مطلق ناامیدی ذهنت غرق میشی یکی میاد برات میشه کور سوی امیده کور سوی نوره و چقدر حس بهتریه وقتی اون آدم یه نفر نباشه 

وقتی می فهمی ادمایی دورتن که بدون اینکه بدونی یا متوجهش بشی همیشه هستن همیشه میتونی روشون حساب کنی میتونی همه ی حرفاتو حساتو بهشون بگی و عذاب وجدان نداشته باشی ازینکه یکی حرفامو شنیده و حالا میدونه !

من واسه این آدما هر کاری میکنم هر کاری :) 

جملش رو همه شنیدین ولی باز من میخوام بگم :

 باز میشه این در صبح میشه این شب صبر داشته باش ! 

:)


خانم سین : شعرای مولانا رو بخونین حتما فوق العادس فوق العاده 

من : خانم بوستان یا گلستانش؟!

://///

درک کنین دو ساعت ونیم یه سره فلسفه داشته باشی تهش همین میشه دیگه به مثنوی مولانا میگی بوستان یا گلستان ؟؟؟ 

😂😂

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نفس های آخر پاییز 96 است همه در دغدغه طولانی ترین شب سال اند که چه ها بخورند کجا جشن بگیرند با چه کسی یا کسانی این شب به خصوص را بگذرانند چه بپوشند و...

 در حالی که پاییز دارد با دغدغه و نگرانی آخرین روزهایش در این سال روزگار می گذرانند با زانوی غم به بغل گرفته و بغ کرده گوشه اتاق کنار پنجره نشسته است و عبور عابران و گذر سواران را با حسرت و اندوه می نگرد . دلش تنگ میشود برای روزهایش برای لبخند هایی که بارانهایش به لب خیلی ها نقش بسته

برای صدای خش خش برگهایی که زیر پاهایی ترک برمیداشتند که از صدایشان ذوق زده میشدند

برای آن خواب های زمستانی پاییز زیر پتو کنار بخاری با نگاه به باران بیرون که به پنجره مشت می کوبد برای همه چیز پاییز این سال دلش تنگ میشود چمدانش را با بغض میبندد چند روزی بیش تر نمانده به آن لحظه ای که برای بار آخر به شهر نگاه میکند به آدم ها و با گام های آهسته میرود و من کاسه آبی پشت سرش می ریزم و میسپارمش دست خدا....

یک وقتی میشود که نباشم که حرفهایم نباشد 

لحن بچگانه حرف زدنم نباشد یک وقتی میشود که میبینی کسی شانه به شانه ات دیگر نیست دیگر دستی نیست که وقتی دراز میکشی لای موهایت جولان بدهد دیگر منی نیستم که سکوت کنم وقتی با من حرف میزنی و هیچ چیز جز قهوه ای چشمانت را نشنوم

 مرا ببین

من از ندیدن ها بیزارم 

چینی نازک دلم می شکند 

.

.

.

یک وقتی میشود نباشم و تو میمانی و تکه های قلب تکه تکه شده ام و جمع کردنشان... آنوقت دیگر خیلی زودتر از آنچه فکر میکردی دیر میشود ...

حضور بعضیا تو زندگی لازمه لازم که نه فراتر واجبه اصن 

کسایی که دوهفته نبینیشون دلت براشون لک بزنه 

کسایی که صداشونو انقد گوش بدی حفظ بشی و وسط صداشون دلت ضعف بره برا اون لحظه ها 

کسایی که فیلمشونو خاطره هاشونو میبینی دلت میخواد اوووف این نبود من چیکار میکردم 

کسایی که وقتی میبینیشون تو دلت میگی نمیدونی خودت برام چه کارایی که نکردی نمیدونی وجودت حضورت چقد تو سرپاموندنم موثره 

یه سریای دیگه هم هستن کلا جدا از بقین خنده هاشون تو رو به خنده وامیداره حرفاشون بهت امید میده وجودشون برات انگیزه میشه وقتی میخندن با خودت میگی چقد بهش خنده میاد وقتی جاییشون درد میکنه دلت میخواد هرکاری کنی تا حالشون خوب بشه اووف چقدر اینجور آدما خوبن هدیه ای هستن برا خودشون و چیزی که یادم رفت بگم وقتی جواب پیامتو میدن و میبینی خنده ای رو لبت میاد که اجتناب ناپذیره . :))

 این که ازینجور آدما دور و برت زیاد باشن یعنی خدا خیلی خیلی دوست داره  


چقدر خوبه که هستین😍

.

.

چقدر دلم برا نوشتن لک زده بود اوفففف 😍😍

یعنیا آدم روزمرگیاش با سرماخوردگی بهم نخوره لعنتی بد چیزیه 

جا داره بگم سرماخوردگی هر است 😂😓

هوس سفر نداری؟ 

ز غبار این بیابان؟

" همه ارزویم اما چه کنم که بسته پایم "

خیلی وقته که نیومدم و پستی ننوشتم چون معتقدم وقتی آدم چیزی رو مینویسه که اتفاق متفاوت و جدیدی روزمرگی هاشو به هم بزنه 

روزمرگی های من در طول تابستون چند روزی هست که تموم شده البته به طور موقت 

آخرین هفته ی تعطیلاتم رو می گذرونم قراره هفته ی خیلی خوبی باشه طبق برنامم 

دو سفر کوتاه و شیرین و یه کتاب قطور و کلی فیلم 

بالاخره کتاب نبرد من " هیتلر رو خریدم و کتاب عقاید یک دلقک رو . 

تعریفش رو زیاد شنیدم هردوکتاب رو . 

خیلی براشون هیجان زدم 😍😍



بی عشقی ، “نداشتنِ” تلخیست


دلم گرفته برای اوناییکه واسه ابراز عشقشون ؛ 

ماههاست فقط حساب کتاب میکنند دریغ از یه ارزن دلیری ! 

ابتهاج میگفت “باید عاشق شد و رفت” و خوب چیزی گفته

البته که عشق یکسره موجب دردسره، 

البته که حساب عاشقی و ازدواج را باید با هم کمی تفکیک کرد

البته که عاشق یه پفیوز نباید شد

البته که عاشقی شیرجه زدنه و وای به حال شیرجه زنی که شنا بلد نباشه

ولی ؛

بی عشقی ، “نداشتنِ” تلخیست. 

یکی باید باشه غیر خودمون که به خاطرش حسودی کنیم و واسش یقه پاره کنیم ؛

به بهانه اش ، دعای سر قنوت را بلند تر بخوانیم و عطر شعر مولوی و طعم کتاب کریستین بوبن را بفهمیم ؛ 


تلفنی واسش شعر ” بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ” را بخوانیم و  از صدای نفسش اون ور خط بفهمیم حظ کرده


یکی باید باشه به بهانه اش

باشگاه بریم ، قشنگتر بپوشیم ، سوت بزنیم و 

تو جاده آهنگِ ” یکی را دوست دارم” معین را بلند بخونیم ،

و بعضی غروبها به یادش آهنگ همایون زمزمه کنیم :” نبسته ام به کس دل…”

یکی باید باشه که نگهش داریم 

باید عاشق شد و ماند .

.

#علیرضا_شیری


این نوشته بدجور به دلم نشست و لبخندیم کرد:-)


و باران...


سازی است اندکی متفاوت که هر بار با آهنگی متفاوت نواخته میشود نت هایش... نمیدانم چیست اما عجیب به دل می نشیند

 نوایش... جوری آدم را آرام میکند که هیچ مسکنی جایگزینش نیست 

چه کسی مینوازدش ؟ هنوز نمیدانم 

برای که می نوازد ؟ باز هم نمیدانم 

اما برای هر که هست هر بار میشود، شنیدش صدایش نه. حرفهایش را 

شکوه هایش را عاشقانه هایش را میشود فهمید

حتی میشود فهمید دلش گرفته یا نه 

اما یک چیزی !؟

آخرین بار که نواخته بودی را یادت هست؟ هنوز نمیدانم از چه دلت خون بود که اینگونه باریدی اینگونه نواختی !!

به خاطر ادمهای این کره خاکی بود یا چیزی دیگر ؟

به خاطر دل شکستن ها بود یا دورویی ها ،دروغ ها، بی رحمی ها ... نمیدانم کدامشان ... اما حق داشتی 

حق داشتی که صدایت خشمت همه ی آسمان را پر کند که انگونه بباری ،بگریی... 

میشود درخواستی کنم ؟

دیگر "اینگونه"نبار هیچکس و هیچ چیز ارزش هدر دادن آن نت ها آن قطره ها را ندارد 

مثل همان روز ببار

همان روزی که زیر نت هایت زیر قطره هایت دویدم آنقدر که هیچ جای خشکی در بدنم نمانده بود آنقدر که همه ی وجودم را دربرگرفته بودی نغمه هایت را 

دوستت دارم هایت را خیلی واضح می شنیدم 

می دویدم... مسافتی طولانی را ... میخندیم از ته دل 

قطره هایت ، حست چنان در من نفوذ کرده بودند که هیچ چیز و هیچ کس برایم مهم نبود انگار جریان زندگی را به من تزریق کرده بودی حس ناب زندگی حس خوب نفس نفس زدن هایم شاید تنها جایی بود که دستم را به زانویم گرفتم و خم شدم ولی شکستی نبود اشکی نبود ناامیدی موج نمی زد ...

حال به من بگویید کدام مسکن جایش را میگیرید؟ از کدام فروشگاه میشود این لحظه را خرید؟

 چه حجم از مورفین میتواند با آن برابری کند ؟

هیچ...

و باران تنها زبانی است که به بهترین روش با زبان بی زبانی به زیباترین شکل ممکن میگوید " دوستت دارم"


غMy_Stories:

▫️گفت: یه زمانى حس میکردم زندگی نمیکنم، حس میکردم برای زندگی باید خیلی چیزا داشت و خیلی دنبالش میگشتم، یه روز به خودم اومدم و دیدم زندگی همین بیخ گوشم بوده ولى نمى دیدمش. زندگى تو راه خونه تا دانشگاه بود، موقع خستگی از کار روزانه، دیدن ادم های اطراف، نشستن دور سفره ى افطار.


▫️شاید تا قبل اون ساده از کنار عابراى پیاده عبور میکردم، اما الان واسه آدما وقت میذارم، واسه کتابا وقت میذارم و آهنگ هارو تا ته گوش میدم...


▫️اسمش رو گذاشتم #حس_زندگى . هروقت پیداش کنى، از همون روز زندگیت شروع میشه...


#روزنوشت

#مهدی_معارف

یه سوال پرسید که. سوال به جا و قابل تفکری بود 

پرسید فکر کن و بگو چی به خودت بدهکاری ؟

...

جوابمو اینجا می نویسم :

وقتی به این فکر میکنم که در حق خودم چه کوتاهی هایی کردم باید بگم که من دو تا 365 روز رو به خودم بدهکارم دو سالی که رفته بودم تو فکر کسی یا کسایی که ارزش یه ارزنم نداشتن چه برسه قطره قطره اشکای من 

من تمام لحظه هایی رو که میتونستم خوب زندگی کنم  رو به خودم بدهکارم

یه چنتا دل به دست آوردن هم هست . دلایی که ناخواسته با حرفام رنجوندم و به دستشون نیاوردم رو بدهکارم   

خیلی دلم میخواست که بیام اینجا و بنویسم من به خودم بدهکار نیستم و هیچوقت در حق خودم کم کاری نکردم ولی ... اما حالا که بهش پی بردم و فهمیدم بیش از پیش سعی میکنم که درستش کنم 

دریا کنم همه ی لحظه هامو همه ی حرفامو همه ی دلایی که شکستم سعی کنم خوب باشم و خوب زندگی کنم اون طور که خودم میخوام نه اون طور که بقیه میخوان 

از الان به بعد سعی میکنم بدهی هامو با خودم صاف کنم 

به امید وقتی که بیام اینجا و بنویسم من دیگه هیچ بدهی به خودم ندارم هیچ دینی ندارم که ادا نکرده باشم :-)

حالا سوال من از شما اینه 

چی به خودتون بدهکارین؟


خیلی وقت بود که میخواستم چیزی بنویسم اما نمی دانستم چه چیز جدیدی در روزهایم لایق نوشتن است . 

بالاخره بعد از مدتی دیدمش دلم برایش خیلی خیلی تنگ شده بود برای عطرش که البته من نمیتوانم حسش کنم اما میگویند که بوی دلچسبی دارد برای عصبانیت هایش برای ارامشش برای طوفانش برای همه چیزش دلم تنگ شده بود . اینکه بنشینم و در سکون و سکوت فقط و فقط تماشایش کنم صدایش را با گوشهایم لمس کنم نمیدانم چرا اما وقتی دیدمش عصبانی بود شاید برای اینکه خیلی وقت بود که به او سر نزده بودم شاید برای این اوضاع دنیا و روزگار . 

اما برخلاف روزهای دیگر آبی آبی بود تمیز . عقب کشیده بود با احتیاط اما سریع از صخره ها بالا رفتم و جایی پیدا کردم برای نشستن . 

چند لحظه ای سکوت کافی بود تا صدایش در وجودم جایش را پیدا کند 

آرامش دقیقا همین جاست کنار گوشهایم روبه روی چشمانم در قعر موجهایش.

کف های سفید که چون لشکری سواره می تازند تا به ساحل برسند و بعد تمام میشوند زیبایی دوچندانی به منظره ی روبه چشمانم بخشیده بود . 

صخره ها ! 

برایم یادآور روزهای خوش و تلخ زیادی ست. مثلا یادم هست که سنگ ها خیلی جلوتر از این ها بودند می رفتیم در گسلمان مینشستیم حرف میزدیم گاهی هم سربازی میآمد و سوتی میزد و بیرونمان میکرد ظاهرا مچمان را گرفته بود گاهی هم دونفر میآمدند منظره مان را کاملا از هم میپاشیدند گاهی هم بود که می رفتیم آن جلوی جلو مینشستیم آن لبه ها در یک روز سرد بارانی زمستانی/ پاییزی

نم باران که بر صورتم می‌نشست احساس لطیفی بود بعضی وقتها هم مزیتی داشت با اشکهایم فاطی میشد و هیچکس چیزی نمی فهمید . 

یا مثلا آن شبی که رفته بودیم دور بزنیم و پاهایمان مارا کشاند سمتش . سمت دریا. خلوت خلوت بود چادر تیره ی شب هیچ نوری برایمان نگذاشته بود دریا عقب نشسته بود خیلی عقب و ساحل را برایمان باز گذاشته بود چاوشی میخواند ماهم میخواندیم 

دیییییونه اخ دیییونه

پناه گرفتیم کنار یک چادر زیر یک سایه بان و حرفهایمان صاحبان چادر را به قهقهه واداشته بود زیر نور تیر برق میرقصیدیم و همچنان صدایی میخواند. 

یا مثلا روز تولدش برایش غذایی دست و پا کرده بودم بساط را جمع کردیم یادم است آن روز آفتابی بود و هوا صاف صاف . خاله ی لپویم 😂 هم نشسته بود و داشت هت شپ سوت میخواند . کلی حرف زدیم خوردیم و یکروز خوب دیگر به روزهای خوب تابستانمان افزودیم . 

دیروز در بین همه این گیرودار ها دلم این روز ها را خواست دلم همان تابستان را خواست . 

آه خاطرات ... خاطرات ... بهترین دوست و در عین حال بدترین دشمنان ذهنمان...

صدایی میاید و مرا از تصوراتم بیرون میکشد 

مامان: آب میخوری؟

- اوهوم 

:-)



یکی باید باشد.

از آن آدم هایی که دلت بخواهد اولین خبر هیجان انگیز را به او بگویی، از آن هایی که همه چیز را با آب و تاب برایش تعریف کنی... 

بدون کم و کسری، بدون خجالت زدگی و بدون پشیمانی.

از آن آدم هایی که هیچ وقت در کنارش احساس بدی بهت دست ندهد، ناراحت کارهایی که کردی و نکردی نباشی! کنارش همبرگرت را راحت بخوری و تمام صورتت را سسی کنی، او هم با خونسردی نگاهت کند و با لبخند گوشه لبت را پاک کند و باهم بخندید. 

از آن آدم هایی که صبح زود بیدار شود و با اینکه میداند خوابی، حالت را بپرسد! همانی که به سرش میزند و تا راه های دور میبردت تا غروب خورشید را از زاویه بهتری ببینی و خودش تمام مدت حرفی نمیزند و آسمان را نگاه میکند! 

یکی باید باشد که... 

گاهی که به خودم میایم فکر میکنم همین که کسی باشد که کسی باشد کافیست!


#نرگس_رامش