سقف من آرامش است

بگذار که چشم ها ببندد / کمتر به من این جهان بخندد
مشخصات بلاگ

گاهی اوقات نیاز نیست حتما سقف بالای سرمان از آهن و سیمان و گچ باشد
تا بگوییم " سقفی بالای سرمان است" میتواند این سقف آسمان سیاه و سفیدمان باشد
که شب ها با نور ماه و قندیل های آسمان و روزها با خورشید روشن شود
گاهی هم این سقف میتواند " آرامش " باشد
سقف من آرامش است :-)

دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۱۹ ب.ظ

روزام حسی داره شبیه به بی حسی

بعضی چیزا یهو عوض میشه یهو تغییر میکنه تو یه ثانیه حتی تو یه لحظه 

جایی خونده بودم فاصله ی نفرت و دوس داشتن یه تار موئه 

کاملا درسته 

بعضی وقتا آدم به جایی می رسه که برای کسی که همه ی خودشو وقتی خرج میکنه و میزاره وسط دیگه ذره ای اهمیت قائل نیست دیگه با دیدن عکساش نمی گه یادش بخیر فلان زمان دیگه نمی گه چقدر دلم تنگ شد براش دیگه با شنیدن آهنگی که اونو یادش میندازه حال نمیکنه و میزنه اهنگ بعدی 

حسی شبیه به بی حسیه بی اهمیتی نه حتی نفرت 

نزارین ادما به اینجا برسن اونا رو به این درجه نرسونین چون همونقدر که قبلا براتون اهمیت قائل میشد و خنده هاتون دلیل خنده هاش بود و دل نداشت خار به پاتون بره همون قدر هم الان دیگه براش مهم نیس هر اتفاقی براتون بیفته یا هر چقدر خورد بشین یا هر چقدر ناراحت بشین دیگه از خنده هاتون ذوق نمیکنه دیگه هیچیتون براش مهم نیست 

اونوقته که شما میشین بازنده و کسی رو از دست میدین که دیگه نمیتونین هیچوقت بدستش بیارین 

نزارین آدما به اینجا برسن ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۵:۱۹
** دریا **
سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۵۶ ب.ظ

حس نایابی که وقتی دیدمت فهمیدم

و خوشحالی حس نایابی بود که فقط وقتی دیدمش به آن پی بردم 

چیزی شبیه به شنیدن صدای تپش قلب جنین در یک جلسه ی سونوگرافی برای اولین بار توسط مادرش 

چیزی شبیه خنده میان گریه خنده ای از سر شوق 

چیزی شبیه به بسته شدن گلبرگ های گل قهر کن وقتی به آن دست میزنی

چیزی شبیه به اولین باری که مادر نوزادش را بعد از ماه ها انتظار در آغوش میگیرد و با ولع میبوسدش میبویدش 

چیزی شبیه به وقتی که مرا تنگ در آغوش گرفتی تا مبادا جایی بروم تا ابدی شویم در آن لحظه انگار میخواستی مطمئن شوی که این خیال نیست 

چیزی شبیه به بوسیدن چشمانت وقتی که همه ی دنیای من است و ترس پشت این بوسه وقتی که میگوید بوسه روی چشم دوری میاورد 

چیزی شبیه به .... 

زبانم نمی چرخد ... نمی تواند...

میخواستم بگویم چیزی شبیه به وقتی که قول دادی هیچوقت دستم را رها نمیکنی و من ساده لوحانه دل سپردم به قولت ... 

اما بعد این دیگر همه ی چیزهایی که به ذهنم میرسد تا خوشحالی را این حس نایاب را توصیف کنم مربوط به " تو " میشود ... 

اما چرا آه می کشم وقتی این را میگویم؟؟ تو فقط میدانی ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۶
** دریا **
دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۲۸ ق.ظ

منو از من نگیر

گاهی دورو برتو که یه نگاه میندازی میبینی چقدر آدم هستن که هرکدومشون برا خودشون یه پا #کرگدن_امیدوار هستن 

هر کدومشون هر ثانیه با خودشون تو یه جنگ بی پایان به سر میبرن 

ولی باز هم ادامه میدن و به کاراشون میرسن باز هم با فکر اومدن به فردای بهتر امروز که به فنا رفت رو بدرقه میکنن 

و نکته ی داستان اینجاس که هر چی بیشتر دارن به آدم تو اینه نشون میدن که چقدر قوی هستن به همون اندازه بلکه چندین برابر بیشتر اتفاقات بد رو سرشون آوار میشه 

اینجای داستان من وارد میشم با سوالام

به قول همخونم سوالای فلسفیم

میام و میگم چرا همیشه اتفاقات بد برای آدمای خوب میفته ؟؟ میگم چرا دلای زخم خورده نمک بیشتری سهم زخماشون میشه ؟؟ چرا انقدر اتفاقات بد پشت هم براشون پیش میاد تا بالاخره یه روز از پا دربیان و اقرار کنن که باشه قبول ! تو بردی ! من تحملم فولاد نیست یه روز هم خم میشم میشکنم ! 

کی پشت این پرده ی نمایشه؟؟ کی این نمایشنامه رو نوشته ؟؟ یه ذره انصاف نباید میداشت اخه؟؟ بگو یه سر سوزن !!!

آره اومدم اینجا گله کنم ..  گله کنم از اونی که این نمایشنامه ها. رو نوشت و داد دستمون تهشم یه چیزی پروند گفت شما " قدرت اختیار " دارین در صورتی که هیچی دست ما نیست همه ی داستانو اون.نوشته از سر تا تهشو خودش نوشته !... گله کنم از همون که ما فقط بازیگراشیم نه بیشتر! وظیفمون فقط ایفای نقشمونه ... اسم همه ی اینا رو هم که از دایره ی اختیارمون خارجه میزاریم " حکمت" !!!!...

گله کنم از خودش ! تا یه خنده بیاد رو لبمون هزار بار شب و روز میشکنیم تو.خودمون گله کنم که بگم کجایی ؟؟ بگم تو که میگن نزدیک تر رگ گردنی مگه نمی بینی ؟؟؟، نمی بینی چقدر خسته شدیم از این سردرگمی که شکرت کنیم بابت هر اتفاق نادر خوب از بین کلی اتفاقات بد یا گله کنیم از این همه اتفاقات بد که تالاپی افتاده مثه یه شهاب سنگ گنده وسط زندگیامون...

الان میاد خودش سوسکم میکنه میگه کفر گفتی گناه کردی 😐 کسی که میگه من نزدیک تر از رگ گردنم بهتون کسی که میگه عدالت الهی عدالت الهی پس کو کجاس؟؟؟ چرا ما نمی‌بینیمش ؟؟مشکل از ماس یا اون؟؟؟

وقتی میگم نمیبینمش یعنی انتظار ندارم در قالب یه جسم بیاد بلکه یعنی خودشو جاری کنه تو روزامون تو لحظه هامون تو خنده هامون به خصوص تو گریه هامون ...!

اما با همه ی اینا میگم شکرت ، شکرت که بهمون چیزی ب اسم رفیق دادی بهمون خودمونو دادی باز شکرت ...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۸
** دریا **
شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۰۱ ق.ظ

نمی دانستم و حالا خوب میدانم


می گفتند دلداده شده و از دست رفته 

من اما نمی دانستم یعنی چه 

دلدادگی که چیز زیبایی ست؟ پس چرا از دست رفت ؟

سالها گذشت 

و من شدم همان دلداده ی از دست رفته 

و تازه آن زمان بود که فهمیدم یعنی سپردن همه ی وجودت به کسی که روزی انرا درهم می شکند و این در حالی ست که تو این را خوب میدانی!

یعنی نفس کشیدن با قلبی که جای زخم هایش میسوزد هنوز... 

#نیمه_شب_نوشت


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۰:۰۱
** دریا **
چهارشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۲۱ ب.ظ

میدهم خود را نوید سال بهتر سالهاست

با خودمان می‌گوییم، عادت می‌کنیم و با صراحت زیادی، این جمله را تکرار می‌کنیم. آن چیزی که هیچ‌کس نمی‌پرسد، این است که: به چه قیمتی عادت می‌کنیم؟


#ژوزه_ساراماگو

.

.

آره عادت میکنیم میگیم میگذره روزای بهتر میاد مطمئنیم و ته دلمون یه اگه نشه ای هم موج میزنه که نادیدش میگیریم قیمتشو هم میپردازیم هر چی باشه و بالاخره یه روزی به اون تهش می رسیم به همون روزای بهتر که اخوان ثالث میگه : میدهم خود را نوید سال بهتر سالهاست " 

و وقتی به اون روز می رسیم میگیم هر چی سختی کشیدم " ارزش " داشت و این جمله بی نهایت با ارزشه بی نهایت درست مثل همون حسی که می فهمی الکی به خودت نوید اون روزا رو ندادی و همه ی سختیا نتیجه دادن 

همون حسی که وقتی داری تو تاریکی مطلق ناامیدی ذهنت غرق میشی یکی میاد برات میشه کور سوی امیده کور سوی نوره و چقدر حس بهتریه وقتی اون آدم یه نفر نباشه 

وقتی می فهمی ادمایی دورتن که بدون اینکه بدونی یا متوجهش بشی همیشه هستن همیشه میتونی روشون حساب کنی میتونی همه ی حرفاتو حساتو بهشون بگی و عذاب وجدان نداشته باشی ازینکه یکی حرفامو شنیده و حالا میدونه !

من واسه این آدما هر کاری میکنم هر کاری :) 

جملش رو همه شنیدین ولی باز من میخوام بگم :

 باز میشه این در صبح میشه این شب صبر داشته باش ! 

:)


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۲۱
** دریا **
پنجشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۵۷ ب.ظ

بوستان چه دخلی به مولانا داره اخهههه😑

خانم سین : شعرای مولانا رو بخونین حتما فوق العادس فوق العاده 

من : خانم بوستان یا گلستانش؟!

://///

درک کنین دو ساعت ونیم یه سره فلسفه داشته باشی تهش همین میشه دیگه به مثنوی مولانا میگی بوستان یا گلستان ؟؟؟ 

😂😂

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۵۷
** دریا **
شنبه, ۹ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۱۲ ب.ظ

ضربان قلبی که کم نشد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ دی ۹۶ ، ۱۸:۱۲
** دریا **
چهارشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ب.ظ

دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود

نفس های آخر پاییز 96 است همه در دغدغه طولانی ترین شب سال اند که چه ها بخورند کجا جشن بگیرند با چه کسی یا کسانی این شب به خصوص را بگذرانند چه بپوشند و...

 در حالی که پاییز دارد با دغدغه و نگرانی آخرین روزهایش در این سال روزگار می گذرانند با زانوی غم به بغل گرفته و بغ کرده گوشه اتاق کنار پنجره نشسته است و عبور عابران و گذر سواران را با حسرت و اندوه می نگرد . دلش تنگ میشود برای روزهایش برای لبخند هایی که بارانهایش به لب خیلی ها نقش بسته

برای صدای خش خش برگهایی که زیر پاهایی ترک برمیداشتند که از صدایشان ذوق زده میشدند

برای آن خواب های زمستانی پاییز زیر پتو کنار بخاری با نگاه به باران بیرون که به پنجره مشت می کوبد برای همه چیز پاییز این سال دلش تنگ میشود چمدانش را با بغض میبندد چند روزی بیش تر نمانده به آن لحظه ای که برای بار آخر به شهر نگاه میکند به آدم ها و با گام های آهسته میرود و من کاسه آبی پشت سرش می ریزم و میسپارمش دست خدا....

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۶ ، ۱۲:۳۳
** دریا **

یک وقتی میشود که نباشم که حرفهایم نباشد 

لحن بچگانه حرف زدنم نباشد یک وقتی میشود که میبینی کسی شانه به شانه ات دیگر نیست دیگر دستی نیست که وقتی دراز میکشی لای موهایت جولان بدهد دیگر منی نیستم که سکوت کنم وقتی با من حرف میزنی و هیچ چیز جز قهوه ای چشمانت را نشنوم

 مرا ببین

من از ندیدن ها بیزارم 

چینی نازک دلم می شکند 

.

.

.

یک وقتی میشود نباشم و تو میمانی و تکه های قلب تکه تکه شده ام و جمع کردنشان... آنوقت دیگر خیلی زودتر از آنچه فکر میکردی دیر میشود ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۴:۰۳
** دریا **
چهارشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۷ ب.ظ

شروعی دوباره 😍😍

حضور بعضیا تو زندگی لازمه لازم که نه فراتر واجبه اصن 

کسایی که دوهفته نبینیشون دلت براشون لک بزنه 

کسایی که صداشونو انقد گوش بدی حفظ بشی و وسط صداشون دلت ضعف بره برا اون لحظه ها 

کسایی که فیلمشونو خاطره هاشونو میبینی دلت میخواد اوووف این نبود من چیکار میکردم 

کسایی که وقتی میبینیشون تو دلت میگی نمیدونی خودت برام چه کارایی که نکردی نمیدونی وجودت حضورت چقد تو سرپاموندنم موثره 

یه سریای دیگه هم هستن کلا جدا از بقین خنده هاشون تو رو به خنده وامیداره حرفاشون بهت امید میده وجودشون برات انگیزه میشه وقتی میخندن با خودت میگی چقد بهش خنده میاد وقتی جاییشون درد میکنه دلت میخواد هرکاری کنی تا حالشون خوب بشه اووف چقدر اینجور آدما خوبن هدیه ای هستن برا خودشون و چیزی که یادم رفت بگم وقتی جواب پیامتو میدن و میبینی خنده ای رو لبت میاد که اجتناب ناپذیره . :))

 این که ازینجور آدما دور و برت زیاد باشن یعنی خدا خیلی خیلی دوست داره  


چقدر خوبه که هستین😍

.

.

چقدر دلم برا نوشتن لک زده بود اوفففف 😍😍

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۴:۴۷
** دریا **
سه شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۶ ب.ظ

دوره ی حاد بیماری

یعنیا آدم روزمرگیاش با سرماخوردگی بهم نخوره لعنتی بد چیزیه 

جا داره بگم سرماخوردگی هر است 😂😓

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۴:۱۶
** دریا **
چهارشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۴۴ ب.ظ

روزای پاییزیم

هوس سفر نداری؟ 

ز غبار این بیابان؟

" همه ارزویم اما چه کنم که بسته پایم "

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۵:۴۴
** دریا **
يكشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۰۸ ب.ظ

اندکی از احوالاتم

خیلی وقته که نیومدم و پستی ننوشتم چون معتقدم وقتی آدم چیزی رو مینویسه که اتفاق متفاوت و جدیدی روزمرگی هاشو به هم بزنه 

روزمرگی های من در طول تابستون چند روزی هست که تموم شده البته به طور موقت 

آخرین هفته ی تعطیلاتم رو می گذرونم قراره هفته ی خیلی خوبی باشه طبق برنامم 

دو سفر کوتاه و شیرین و یه کتاب قطور و کلی فیلم 

بالاخره کتاب نبرد من " هیتلر رو خریدم و کتاب عقاید یک دلقک رو . 

تعریفش رو زیاد شنیدم هردوکتاب رو . 

خیلی براشون هیجان زدم 😍😍


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۸
** دریا **


بی عشقی ، “نداشتنِ” تلخیست


دلم گرفته برای اوناییکه واسه ابراز عشقشون ؛ 

ماههاست فقط حساب کتاب میکنند دریغ از یه ارزن دلیری ! 

ابتهاج میگفت “باید عاشق شد و رفت” و خوب چیزی گفته

البته که عشق یکسره موجب دردسره، 

البته که حساب عاشقی و ازدواج را باید با هم کمی تفکیک کرد

البته که عاشق یه پفیوز نباید شد

البته که عاشقی شیرجه زدنه و وای به حال شیرجه زنی که شنا بلد نباشه

ولی ؛

بی عشقی ، “نداشتنِ” تلخیست. 

یکی باید باشه غیر خودمون که به خاطرش حسودی کنیم و واسش یقه پاره کنیم ؛

به بهانه اش ، دعای سر قنوت را بلند تر بخوانیم و عطر شعر مولوی و طعم کتاب کریستین بوبن را بفهمیم ؛ 


تلفنی واسش شعر ” بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ” را بخوانیم و  از صدای نفسش اون ور خط بفهمیم حظ کرده


یکی باید باشه به بهانه اش

باشگاه بریم ، قشنگتر بپوشیم ، سوت بزنیم و 

تو جاده آهنگِ ” یکی را دوست دارم” معین را بلند بخونیم ،

و بعضی غروبها به یادش آهنگ همایون زمزمه کنیم :” نبسته ام به کس دل…”

یکی باید باشه که نگهش داریم 

باید عاشق شد و ماند .

.

#علیرضا_شیری


این نوشته بدجور به دلم نشست و لبخندیم کرد:-)


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۲۷
** دریا **
جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۰۴ ق.ظ

باران...

و باران...


سازی است اندکی متفاوت که هر بار با آهنگی متفاوت نواخته میشود نت هایش... نمیدانم چیست اما عجیب به دل می نشیند

 نوایش... جوری آدم را آرام میکند که هیچ مسکنی جایگزینش نیست 

چه کسی مینوازدش ؟ هنوز نمیدانم 

برای که می نوازد ؟ باز هم نمیدانم 

اما برای هر که هست هر بار میشود، شنیدش صدایش نه. حرفهایش را 

شکوه هایش را عاشقانه هایش را میشود فهمید

حتی میشود فهمید دلش گرفته یا نه 

اما یک چیزی !؟

آخرین بار که نواخته بودی را یادت هست؟ هنوز نمیدانم از چه دلت خون بود که اینگونه باریدی اینگونه نواختی !!

به خاطر ادمهای این کره خاکی بود یا چیزی دیگر ؟

به خاطر دل شکستن ها بود یا دورویی ها ،دروغ ها، بی رحمی ها ... نمیدانم کدامشان ... اما حق داشتی 

حق داشتی که صدایت خشمت همه ی آسمان را پر کند که انگونه بباری ،بگریی... 

میشود درخواستی کنم ؟

دیگر "اینگونه"نبار هیچکس و هیچ چیز ارزش هدر دادن آن نت ها آن قطره ها را ندارد 

مثل همان روز ببار

همان روزی که زیر نت هایت زیر قطره هایت دویدم آنقدر که هیچ جای خشکی در بدنم نمانده بود آنقدر که همه ی وجودم را دربرگرفته بودی نغمه هایت را 

دوستت دارم هایت را خیلی واضح می شنیدم 

می دویدم... مسافتی طولانی را ... میخندیم از ته دل 

قطره هایت ، حست چنان در من نفوذ کرده بودند که هیچ چیز و هیچ کس برایم مهم نبود انگار جریان زندگی را به من تزریق کرده بودی حس ناب زندگی حس خوب نفس نفس زدن هایم شاید تنها جایی بود که دستم را به زانویم گرفتم و خم شدم ولی شکستی نبود اشکی نبود ناامیدی موج نمی زد ...

حال به من بگویید کدام مسکن جایش را میگیرید؟ از کدام فروشگاه میشود این لحظه را خرید؟

 چه حجم از مورفین میتواند با آن برابری کند ؟

هیچ...

و باران تنها زبانی است که به بهترین روش با زبان بی زبانی به زیباترین شکل ممکن میگوید " دوستت دارم"


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۴
** دریا **