سقف من آرامش است

بگذار که چشم ها ببندد / کمتر به من این جهان بخندد
مشخصات بلاگ

گاهی اوقات نیاز نیست حتما سقف بالای سرمان از آهن و سیمان و گچ باشد
تا بگوییم " سقفی بالای سرمان است" میتواند این سقف آسمان سیاه و سفیدمان باشد
که شب ها با نور ماه و قندیل های آسمان و روزها با خورشید روشن شود
گاهی هم این سقف میتواند " آرامش " باشد
سقف من آرامش است :-)

جمعه, ۲۳ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ب.ظ

این قصه قصه ی ما نیست ...

رو دلم انگاری یه وزنه ی سنگین و بزرگ گذاشتن خیلی سنگین 

یه چیزی انگار قلبمو فشار میده شاید عذاب وجدان دلاییه که شکستم شاید به خاطر حس نفرتی که تو عمق دلم کاشته شاید به خاطر یادآوری همه ی حماقتاییه که کردم یا به خاطر حرفی که زدم و پاش نموندم 

اگه به خاطر یکی از اینا بود که خوب بود ولی وقتی به خاطر همه ی ایناس میشه نور علی نور . 

کاش میشد یه کاری کنم با این وزنه ی لعنتی کاش میشد درستش کنم این تپش قلبی رو که پایین نمیاد کاش میشد یه کاریش کرد 

دیگه حتی سامی هم نمیاد شونه هامو بگیره پرتم کنه از این حال بیرون جون میدونه کارساز نیست .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۷ ، ۱۲:۰۰
** دریا **
جمعه, ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۲ ق.ظ

کوه باش و دل نبند

سامی درونمان را وحشی نکنید چون هیچ چیز جلودارش نیست (اسم اون سامان رو مختص تو بود گذاشتم مال خودمو سامی مخفف سامیار دی: )

وقتی وحشی میشه و حتی یک عکس هم نمیزاره ازشون تو گوشی بمونه حتی یکی 

وقتی وحشی میشه و هر ردی ازشون می مونه رو از گوشی پاک پاک میکنه 

حالا وقتی نت رو روشن میکنم هیچ پیامی نیست دیگه به جز پیاما ی پری و زنگای لطیف که هر روز یا یه روز در میون رو صفحه ی گوشیم جا خوش میکنن

به نقل از سامان دی: ( آدما گاهی وقتا اولویتاشو اشتباه انتخاب میکنه ) 

بعد که بهشون پی میبره میفهمه چقدددر اشتباه کرده سامی و عامر باهم دیگه میریزن سرش و به باد محاکمه و یادآوری کاراش میبندنش 

خواننده ی بشاشیم تو پیلمون میگه سخته ولی میتونی اسون مال قصه هاست 

یا همچنین میگه هر کی دورت کنه از خودت دوست نیست 

گاهی وقتا میگم حرفاشونو با اب طلا باید نوشت 

لطیف میگه ازین به بعد جوری زندگی کن دغدغه هات حتی با ارزش باشن 

دغدغه ی کار پیشرفت درس هر چیز با ارزشی جزاین ادما و این چیزای پست و بی ارزش 

 سامی درونم مدتیه وحشی شده امروز بروز کرد و هر عکسی مونده بود ازشون رو پاک کرد و دیگه ردی ازشون رو تو گوشی نذاشت بمونه 

.

چند روزیه اسیر سرماخوردگی مسخره شده بودم که بیحال و بی حوصلم کرده بود صبح با بدن درد بیدار میشدم و فس فس دماغم بند نمیومد و همش دلم میخواست بخوابم چهارشنبه برگشتم خونه که هم برم دکتر هم پری رو ببینم 

.

امروز وقت گیر آوردم و زنگ زدم به همون شماره ای که برای هماهنگی کلاسای بدنسازی دانشگاه گذاشته بودن تا شرایط کلاسا رو بپرسم روزا و ساعتای خوبی داشت با پول کم و ناچیزی که از مزیت های دانشجو بودن و دانشگاه دولتی برام به همراه آورد دی؛ یکشنبه حتما با کله می رم ثبت نام میکنم 😍 وقتشه یکم به بدنم برسم و تنبلی رو بزارم کنار ... :) 

.

مصرف اینترنتم کم شده خیلی و دارم به اینکه تو دنیای مجازی در کمترین زمان ممکن باشم فکر میکنم درست مثل همون سبک زندگی دانمارکی 

و اینکه برای گوشیم اینترنت دیگه نمیخرم فعلا از همون نت ذغال خوابگاه استفاده میکنم در حد رفع نیاز 

که این بهم آرامش خاطر خوب و مطلوبی میده ازش خیلی راضیم 

دوس دارم کتاب بیشتری بخونم فیلمای بهتری ببینم کتابای قانونم رو بخونم و ببینم دنیا دست کیه یا بهتره اصلاح کنم حرفمو کشور دست کیه هر چند از اوضاع فعلی که معلومه خودش جواب این سوال رو میده که دست هیشکی نیست در واقع و به طور بیصاحاب طوری روزاش رو به شب میرسونه و بس 

.

اهنگ زیاد گوش میدم در واقع جزو لاینفک زندگیم شده هندزفری رو باید به زور از گوشم بکنین اللخصوص تو دانشگاه 

به طوری که کلاس اول روز چارشنبم تموم شد  و کلاس بعدیم تو همونجا بود بچه ها برای تایم استراحت همه رفتن بیرون و من ترجیح دادم همون جا بمونم و هندزفری به گوش پا رو پا و روی صندلی جلوی دراز به دراز و ملت عشق در دست بشینم سر جام و غرق بشم تو صدای محسن و حرفای شمس و نوشته های فوق العاده و جادویی کتاب که پس از مدتی دیدم مردی از دور در باران آمد در واقع گوشه چشمم داشت میدید مردی داره میاد سمت من نادیدش گرفتم وقتی دیدم بالا سرم وایساد سرمو بالا کردم ببینم کیه دیدم مسئول تشکیل کلاسا بالا سرم با اخم وایساده و میگه این چه وضعشه و از شانس گه بنده همون لحظه گوشیم افتاد زمین و پامو جمع کردم تا گوشیمو بردارم اونور ردیف یه خانمی وایساده بود و کااملا معلوم بود که این آقای هیچکاره این حرکت رو کرد که بگه جلو اون خانم ظاهرا یه کاره که آره بابا منم یه کاره ی اینجام 😐😐😐 

و من فقط بعدش خندیدم کلی و بعد از رفتنش دوباره پا رو پا و در همان پوزیشن سابق برگشتم به دنیای خودم تا زمانی که کلاس شلوغ شد و استاد به عنوان مردی کیف به دست آمد . 

.

با خوشحالی اعلام دارم که بله بالاخره کار گرفتم و به عنوان معلم زبان وارد یک موسسه شدم و قراره به پنج زبان اموز 8-9 ساله ی باهوش درس بدم و موسسه ی دیگری قرار بر این شد که به مدت یک ترم برام کلاس بزارن تا آماده ی تدریس در موسسشون بشم 

و اینگونه شد که پرررت شدیم در پروسه ی مزخرف اما جالب " بزرگ شدن" 

.

کاش انقدر بزرگ شدن چیز ترسناک بزرگ و مسخره ای نبود تا انتخابمان میشد نه تفدیرمان :( 

.

بچه هامان می‌فرمایند :

قول بده اونجا که بریم 

آفتاب داره و رودخونه 

برقصن درختای بلند 

تو آهنگی که باد می خونه 

قول بده اونجا که بریم 

شبای سرد جمع شیم دور آتیش 

وقتی به این روزا فکر میکنیم 

تمومشون ما رو میخندونه 

.

دو خط آخرش بهترین بخش همه ی قصه های سخت زندگامونه بهترینش 

هی سامی این قولو بهت میدم 

هی سامان یادته خنده هامونو که به اون روزا و دعواهامون داشتیم ؟؟ 

تابستون بعدی وقتی داریم خودمونو تابستونو باهم میترکونیم کللللی ازین قولا بهت میدم که عملیش میکنیم و" وقتی به این روزا فکر میکنیم / تمومشون ما رو میخندونه "  :) 

مطمئنم 

.

وقتی داشتم عکسامونو نگاه میکردم و فکر میکردم یاد این جملت افتادم 

" آدم باید اینا رو بزاره اولویتاش" جزو بهترین جمله هایی بود که شنیدم و عجیب حال دلمو خوب کرد 

واقعنم همین طوره آدم باید تو رو پری و لطیف و سروی و امثال شماها رو بزاره اولویتاش :)

ّّّ.

موهامو اول یه فرق وسط میگیرم یه طرفشو می بندم با کش اون طرفو شروع میکنم از زیر می بافم زود تموم میشه موهام کوتاه شده مثل قبل درس کردنشون پروسه ای نیست برا خودش کش اون طرف رو هم باز میکنم و اون رو از زیر میبافم از نتیجه ی کارم خوشم میاد 

جدیدا موهامو کلی میبافم لذت قشنگی داره یا خصوصا وقتی همه رو گوجه ای اون بالا جمع میکنم مثل چیزی میشه که هممش دوس داشتم بشه و بالاخره شد خیلی خوشم میاد باهاشون حال میکنم و از کوتاه کردنشون اصلا پشیمون نیستم حتی وقتی به این فکر میکنم که به خاطر چییی! موهامو زدم 

آدم.گاهی وقتا زورش فقط به موهاش می رسه دیگه چیکار کنم !؟ :/

.

همه ی اینا رو که گفتم برات 

اینا " تلاش " های این روزامه برای خوب کردن حالم 

حال بدایی هم هست این وسط سامی وسط همه ی اینا میاد شونه های بیجون روحمو میگیره تکون میده و میگه به خودت بیا دیونه قوی باش بسه و به زور منو پرت میکنه بیرون از اون حال 

اونقدر این روزا تکون داده شونه هامو تو.چشام نگاه کرده که نگو انقد با لگد پرتم کرده که الان بش استراحت مطلق دادم گفتم بخوابه اومدم خونه پیش بهترین زن دنیا که از هر کس و هر چیز دیگه ای که ببرم تو این دنیا وقتی ببینمش بهم یادآوری میشه هنوز یکی هست که وقتی کسی نیست اون باشه هنوز کسی هست که باید تو اول لیست اولویتات باشه کسی که وقتی خندشو میبینم وقتی میبینم با افتخار نگام میکنه نمیتونم با ضعیف بودنم با حال بدم ناامید و ناراحتش کنم 

به خاطر خنده هاش هم شده حال دلم رو.خوب میکنم 

تو ذهنم اکو میشه بدجور :

سخته ولی میتونی 

آسون مال قصه هاس 

:) 

.

شب بخیر 

خدافظ 

تموم شد  :)))



بعدا افزود : 

بدترین بخش قضیه جایی هست که تو شهر خودم که انقدر دوسش داشتم هر لحظه که قدم میزنم فک میکنم که یه جایی یکیشون رو ممکنه ببینم و رو برو شدنم باهاشون جزو حل نشده های ذهنمه نه به خاطر ترس ازشون بلکه واقعا نمیدونم باید چه نوع واکنشی نشون بدم :// و این حل نشده برام به هیچ وجه و این شهر لعنتی بالاخره برام به شهری تبدیل شده که بخوام ماهی یه بار حتی بهش برگردم 😐 

و دیگه برام جذاب نیست :/

فکر نمی کردم روزی برسه که اینو بگم اما چقدر فکرامون تو گذشته شبیه روزای الانمون " نیست" !!!!!





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۷ ، ۰۰:۵۲
** دریا **
چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۱۲ ق.ظ

شاعر می‌فرماید دارم میرم به تهرون :)

وی شوق فردا را دارد و در ذهنش برنامه ریزی میکند که چگونه "فضای کوهستان را شاد کند " دی:


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۷ ، ۰۱:۱۲
** دریا **
يكشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۴۰ ب.ظ

واقعه ای از جنس آغوش تو ...

گاهی وقتا لازمه یه صدا یه صدای آشنا تو رو بکوبه و بکوبه تا به خودت بیای تا به خودت یادآوری بشه که کجای کاری که داری خودت با خودت چیکار میکنی 

خیلی وقتا ما خودمون مسبب حال بد خودمون میشیم نه هیچ کس دیگه ای

و اینو انگار لازم بود که یکی بهم یادآوری کنه که بهم بگه کجای زندگیم وایسادم که بهم بگه حواسم به خودم نیست اصلا هم نیست 

که منو اونقدر بکوبه تا به خودم بیام و بگم دیگه نمیخوام مثل اون من قبلیه باشم کسی که به خودش اهمیت نمی داد کسی که خییلی وقت بود که خودشو از یاد برده بود کسی که بعضی از ادمای زندگیشو بیخود اونقدر بزرگ کرده بود که خودش خورد شد بارها و بارها هم خورد شده بود 

همه ی اینا گاهی وقتا واقعا لازمه تا بعدش آدم قوی تری بشیم تا بعدش بشیم کسی که خودشو بیشتر از هر کس و هر چیز دیگه ای دوس داره و اول به خودش اهمیت میده کسی که دیگه خودش حداقل باعث عذاب خودش نمیشه 

از روزاش لذت میبره دوسشون داره آدم واقعیای زندگیشو بیشتر میبینه بیشتر حرف میزنه دیگه نقاب نمیزاره خود خود خودشه... 

این آدم جدیدو دوس دارم و هر روز میخوام خوب و خوب ترش کنم 

میخوام قوی ترش کنم امیدوار تر سرحال تر ... 

گاهی وقتا تغییر خوبه ادمو بیدار میکنه 

:))


پ ن: عنوان هیچ ربطی به پست ندارد خودمان میدانیم :-D



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۷ ، ۲۰:۴۰
** دریا **

نشستم رو صندلی نشسته رو مبل رو به روم داره همین جور حرف میزنه از کارای روزمرش میگه 

محو میشم تو چشاش نمی شنوم چی میگه فقط صداشو میشنوم همین 

بم میگه حتما خوابت میاد لحاف بندازم کنارم بخوابی ؟؟، سر تکون میدم میگم آره 

تو همین حین که غرق شدم تو چشمای قهوه ایش و صورت استخونیش دارم فکر میکنم به اینکه چقد دوسش دارم به اینکه نبود چی میشد نبود چی میشدم ؟؟؟ فکر بش ترسناکه وحشت داره خییلی زیاد ... درست مثل همون جمله ترسناکه که گفتم راجبش میترسم چیزی بگم حرفی بزنم راجب اینم میترسم فکر کنم اینکه نباشه چی میشه چی میشم  ... اصن ولش کن ... داشتم چی می گفتم ... آهان...

دلش برام تنگ شده دو هفتس منو ندیده . می رم وسط تمیز کردنای خونه یهو بغلش دلم برا این جای امن تنگ شده بود برا لوس کردنام براش تنگ شده بود 

برا اینکه سر بزارم رو پاش موهامو ناز کنه ... راستش فک کنم تنها کسی هست که موهامو ناز میکنه و دستشو رو موهام جولان میده چون همیشه این منم که این کار رو برای عزیزام میکنم حس خوبی میده بهم البته اینکارو برا هر کسی هم نمیکنما دی:

خلاصه اینکه زندگی گاهی وقتا یعنی نگاه کردنو نگاه کردن 

صدای اتاق سرد آبی پلی شده صدای گویندش ارومم میکنه خیلی خوبه 

یه جای حرفاش به دلبر میگه 

 "هر وقت میخوام بغلت کنم نگات میکنم هر وقت میخوام ببوسمت نگات میکنم هر وقت میخوام بگم دوست دارم نگات میکنم محو میشم توت "

دارم فک میکنم خیلی وقتا منم همینم شبیه امشب 

من آدم نگاه کردنم اصن حرفم نمیاد زیاد ،  نگاه میکنم اما خیلی وقتا نگاه کردم و دیدم چجوری خورد شدنمو حرفم نیومد وایسادم نگاه کردم و دفاعی نکردم از خودم چون گوشی ندیدم که بشنوه که خودشو جام بزاره که بفهمتم حرفم نیومد وقتیم اومد همون شد نتیجه ..  بگذریم حرفای خوب خوب بزنیم وارد حرفای بد نشین تمومی نداره... 


پ.ن: اتاق سرد آبی چهار ویس داستان طوره داستان یه دیونه تو دیونه خونه مثل رادیو چهرازی اما این جنبه ی طنز و شوخی نداره 

عاشقانس باید گوش بدی تا بفهمی چی میگم تا بفهمی راه دانشگاه تا خونه رو پیاده با قدمای مورچه ای در حالی که هندزفری تو گوشمه چجوری با حال خوب طی میکنم :) 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۷ ، ۰۰:۵۸
** دریا **
چهارشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۱۵ ق.ظ

جای امید داره هنوز مگه نه؟؟!

دلم میخواست باهاش حرف بزنم امشب خیلیم دلم میخواس 

اهنگ جدید شادمهر اومده بود قفلی زد روش دلش گرفت گفت اهنگای شادمهر همش با حال و هوام یکیه حس کردم خوب نیس دلش گرفتس 

پیام دادم بش دلم طاقت نیاورد گفتم خوبی ؟؟

گفت آره بدک نیستم گفتم میخوای حرف بزنیم ؟ 

گفت نه چیز گفتنی نیست گفتم باشه هر وقت خواستی کلا میتونیم باهم حرف بزنیم 

نمیدونم ... نمیدونم چیزی ... خیلی وقته ندیدمش دلم براش تنگ شده کلی ... راستیا این روزا چقد دلم تنگ میشه برا ادمای زندگیم ... چقد دل نازک تر شدم ...چقد شبا بیشتر یادشون میفتم... میگما آدما چجوری بدون رفاقتا زندگی می کنن؟ زندن اصن؟ ... نچ نیستن بابا نیستن...

اصن اونم دلش تنگمه؟ دو هفته ای میشه منو ندیده قراره بیشترم منو نیینه اصن به یه ورشم هست ؟یا نیست ؟ ... یه صدایی درونم داد میزنه میگه هوووی دیونه فقط اون نیس که بقیه رو هم ببین کلی آدم دیگه هست که دلشون تنگته ...راس میگه نباس یه نفرو دید ولی بازم میپرسم اصن اونم دلش تنگمه؟؟ آخه میدونی؟؟ بد ناراحتش کردم بدجور ... حق داره حق داره ... 

میگما امشب داشتم فکر میکردم به یه چیز رسیدم اونم اینکه وقتی یکی کار بدی میکنه دلمونو ترقی میشکونه براش اصن مهم هست که ما ببخشیمش یا نه 

یا ما فقط اینجورییم یعنی برا ما فقط مهمه که طرف ما رو ببخشه؟؟؟ 

میخوام بگم بخشش کسی که دلش رو شکستیم اونقدر که برا ما مهمه برا یکی دیگه هم اینجوریه؟؟؟

نمیدونم ... 

دلتنگی گاهی وقتا چیز بدیه سخته میکشتت ولی بعضی وفتام خوبه انگیزه مییده انگیزه گذروندن روزا رو میده به امید روزی که ببینیش ... 

داشتم فکر میکردم ... یادم اومد روزی رو که موقع کنکورم بود دوماه قرار بود نبینمشون ... وسط روزام تو اون شلوغی وقت پیدا کردم رفتم سوپرایزشون کنم ... در پشتی کلاسو وا کردم منو که دیدن جیییغ زدن پریدن بغلم منو دور خودشون چرخوندن دوباره و سه باره سففت بغلم کردن نبودنم مهم بود براشون اما یه سوال دارم الانم دلشون تنگمه؟ نیست ...

باز همون صدا قبلیه میخواد بیاد داد بزنه همون حرف قبلیه رو بزنه ساکتش میکنم میگم وایسا ادامه ی کلوممو گوش بده بعد ... 

اما ... یه امایی هست این وسط ... هنوز یکی هست هنوز یکی هست نبودنم مهمه براش ... در واقع بیشتر از یکیه

هنوز وقتی ماه به ماه نمیبینمش وقتی بعد مدتها میبینمش میاد بغلم جیییغ میزنه سففت بغلم میکنه 

خوبه هستی حداقل ... هنوز مامانم وقتی یه روز باهام حرف نزنه دلش تنگ میشه... خوبه هستی مامان 

اما بازم یه سوال دارم اون دلش تنگمه؟ وقتی دیدم نابود شدم پیش چشمش بازم دلش تنگمه؟ آخه میدونی رو من به حساب دیگه میکرد ... بهم میگفت پرنسس اولین کسی بود که اینجوری صدام میزد هیچکس قبل اون بهم اینو نگفته بود لقبم شده بود منو واقعا پرنسس میدونست حرفای نگفتشو درد دلاشو به من میزد اما یه شبه همه ی اینا فرو ریخت همش تهش اما یه خاکستری چیزی موندا هیچی هیچی هم نبود چون گفت بهم : میدونی با وجود همه ی اینا بازم برام عزیزی ؟

گفت سعی کن سعی کن بشی همون آدم قبلیه همون که من بش می گفتم پرنسس همون که عاقلانه فکر میکرد اون موقع میبخشمت  ...

 بهش گفتم منو ببینی حالت بد میشه دیگه نمیام ببینمت که خوب باشی دیگه منو نمی بینی ... وسط حرفاش گفت من خودم نمیتونم نباشی کلا نمیتونم... 

این یعنی هنوز کور سویی هست یعنی هنوز خاکستری مونده به جا ... 

جای امید داره ... 

#کرگدن_های_امیدوار



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۷ ، ۰۰:۱۵
** دریا **
شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۲۰ ق.ظ

برای تو می‌نویسم فقط :)

می نویسم و پاک میکنم دوباره می نویسم و پاک میکنم 

یاد کاغذ های مچاله شده ی زیادی میافتم در فیلم ها که دور و بر فردی است که نمی داند چه میخواهد بنویسد اما میداند باید بنویسد 

دقیقا من هم در همین موقعیت هستم

ساعت از نیمه شب گذشته است چراغ ها را خاموش کرده ام و لش طور و چسبان به شارژر روی تختم نشستم 

به خنده های پشت تلفنم فکر میکنم به حرف هایی که بهم زدیم به حال خوب شده ام بعد از زنگ زدن به او به اینکه چقدر خوب است که کسی را داشته ام که میدانم میتواند چند دقیقه ای حرف زدن هایم را به جان بخرد اینکه از بین وقت نداشته اش بیست دقیقه ای را برایم میتواند باز کند در صورتی که یک دقیقه اش هم طلاست 

بیش از هر وقت دیگری محتاج شنیدن صدایش بودم انگار دنبال صدای اشنایی می گشتم صدای اشنایی از من قبلی صدای آشنای رفیقم 

که خوب پیدایش کردم 

یاد حس بی حسی می افتم که هرگز فکرش را هم نمی کردم روزی این حس را برای همچین کسی داشته باشم یاد جمله ی " هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست" می افتم میترسم خیلی زیاد... جمله اش وهم دارد ... اصلا بگذارید چیزی نگویم راجع به این جمله آری بهتر است ... به ترس بعدش نمی ارزد !!

داشتم به تمام آدم های واقعی زندگیم فکر میکردم کسانی که وقتی هیچکس نبود آنها بودند کسانی که میگویم " هر چیم بشه هر کی هر چی بگه من هستم " میدانم آنها هم هستند 

یاد حرفت میافتم رفیق 

" اگه برا تو همه چی تحت کنترله برا من نییست نییست آقا " ( با اسانس خنده بخوانید)  :-D

همه چیز تحت کنترله نگران نباش واقعا میگم :)))))

بی صبرانه روزها را به عشق دوهفته ی بعد میگذرانم که فقط ببینمت رفیق 

کلی حرف دارم که باید تو راه دربند بگمت تو اتاقت وقتی لش طور دوتایی تو 

تایم استراحتت نشستیم بگم بی صبرانه منتظرم که بیام جای همه ی نبودنام نبودنات همه دوریا سفففت بغلت کنم سفففت می فهمی از کدوم مدل نه؟ همونا که وقتی میومدین پا برهنه  بدو بدو میومدم بیرون در میپریدم بغلت :))

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۰
** دریا **
دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۱۹ ب.ظ

روزام حسی داره شبیه به بی حسی

بعضی چیزا یهو عوض میشه یهو تغییر میکنه تو یه ثانیه حتی تو یه لحظه 

جایی خونده بودم فاصله ی نفرت و دوس داشتن یه تار موئه 

کاملا درسته 

بعضی وقتا آدم به جایی می رسه که برای کسی که همه ی خودشو وقتی خرج میکنه و میزاره وسط دیگه ذره ای اهمیت قائل نیست دیگه با دیدن عکساش نمی گه یادش بخیر فلان زمان دیگه نمی گه چقدر دلم تنگ شد براش دیگه با شنیدن آهنگی که اونو یادش میندازه حال نمیکنه و میزنه اهنگ بعدی 

حسی شبیه به بی حسیه بی اهمیتی نه حتی نفرت 

نزارین ادما به اینجا برسن اونا رو به این درجه نرسونین چون همونقدر که قبلا براتون اهمیت قائل میشد و خنده هاتون دلیل خنده هاش بود و دل نداشت خار به پاتون بره همون قدر هم الان دیگه براش مهم نیس هر اتفاقی براتون بیفته یا هر چقدر خورد بشین یا هر چقدر ناراحت بشین دیگه از خنده هاتون ذوق نمیکنه دیگه هیچیتون براش مهم نیست 

اونوقته که شما میشین بازنده و کسی رو از دست میدین که دیگه نمیتونین هیچوقت بدستش بیارین 

نزارین آدما به اینجا برسن ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۵:۱۹
** دریا **
سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۵۶ ب.ظ

حس نایابی که وقتی دیدمت فهمیدم

و خوشحالی حس نایابی بود که فقط وقتی دیدمش به آن پی بردم 

چیزی شبیه به شنیدن صدای تپش قلب جنین در یک جلسه ی سونوگرافی برای اولین بار توسط مادرش 

چیزی شبیه خنده میان گریه خنده ای از سر شوق 

چیزی شبیه به بسته شدن گلبرگ های گل قهر کن وقتی به آن دست میزنی

چیزی شبیه به اولین باری که مادر نوزادش را بعد از ماه ها انتظار در آغوش میگیرد و با ولع میبوسدش میبویدش 

چیزی شبیه به وقتی که مرا تنگ در آغوش گرفتی تا مبادا جایی بروم تا ابدی شویم در آن لحظه انگار میخواستی مطمئن شوی که این خیال نیست 

چیزی شبیه به بوسیدن چشمانت وقتی که همه ی دنیای من است و ترس پشت این بوسه وقتی که میگوید بوسه روی چشم دوری میاورد 

چیزی شبیه به .... 

زبانم نمی چرخد ... نمی تواند...

میخواستم بگویم چیزی شبیه به وقتی که قول دادی هیچوقت دستم را رها نمیکنی و من ساده لوحانه دل سپردم به قولت ... 

اما بعد این دیگر همه ی چیزهایی که به ذهنم میرسد تا خوشحالی را این حس نایاب را توصیف کنم مربوط به " تو " میشود ... 

اما چرا آه می کشم وقتی این را میگویم؟؟ تو فقط میدانی ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۶
** دریا **
دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۲۸ ق.ظ

منو از من نگیر

گاهی دورو برتو که یه نگاه میندازی میبینی چقدر آدم هستن که هرکدومشون برا خودشون یه پا #کرگدن_امیدوار هستن 

هر کدومشون هر ثانیه با خودشون تو یه جنگ بی پایان به سر میبرن 

ولی باز هم ادامه میدن و به کاراشون میرسن باز هم با فکر اومدن به فردای بهتر امروز که به فنا رفت رو بدرقه میکنن 

و نکته ی داستان اینجاس که هر چی بیشتر دارن به آدم تو اینه نشون میدن که چقدر قوی هستن به همون اندازه بلکه چندین برابر بیشتر اتفاقات بد رو سرشون آوار میشه 

اینجای داستان من وارد میشم با سوالام

به قول همخونم سوالای فلسفیم

میام و میگم چرا همیشه اتفاقات بد برای آدمای خوب میفته ؟؟ میگم چرا دلای زخم خورده نمک بیشتری سهم زخماشون میشه ؟؟ چرا انقدر اتفاقات بد پشت هم براشون پیش میاد تا بالاخره یه روز از پا دربیان و اقرار کنن که باشه قبول ! تو بردی ! من تحملم فولاد نیست یه روز هم خم میشم میشکنم ! 

کی پشت این پرده ی نمایشه؟؟ کی این نمایشنامه رو نوشته ؟؟ یه ذره انصاف نباید میداشت اخه؟؟ بگو یه سر سوزن !!!

آره اومدم اینجا گله کنم ..  گله کنم از اونی که این نمایشنامه ها. رو نوشت و داد دستمون تهشم یه چیزی پروند گفت شما " قدرت اختیار " دارین در صورتی که هیچی دست ما نیست همه ی داستانو اون.نوشته از سر تا تهشو خودش نوشته !... گله کنم از همون که ما فقط بازیگراشیم نه بیشتر! وظیفمون فقط ایفای نقشمونه ... اسم همه ی اینا رو هم که از دایره ی اختیارمون خارجه میزاریم " حکمت" !!!!...

گله کنم از خودش ! تا یه خنده بیاد رو لبمون هزار بار شب و روز میشکنیم تو.خودمون گله کنم که بگم کجایی ؟؟ بگم تو که میگن نزدیک تر رگ گردنی مگه نمی بینی ؟؟؟، نمی بینی چقدر خسته شدیم از این سردرگمی که شکرت کنیم بابت هر اتفاق نادر خوب از بین کلی اتفاقات بد یا گله کنیم از این همه اتفاقات بد که تالاپی افتاده مثه یه شهاب سنگ گنده وسط زندگیامون...

الان میاد خودش سوسکم میکنه میگه کفر گفتی گناه کردی 😐 کسی که میگه من نزدیک تر از رگ گردنم بهتون کسی که میگه عدالت الهی عدالت الهی پس کو کجاس؟؟؟ چرا ما نمی‌بینیمش ؟؟مشکل از ماس یا اون؟؟؟

وقتی میگم نمیبینمش یعنی انتظار ندارم در قالب یه جسم بیاد بلکه یعنی خودشو جاری کنه تو روزامون تو لحظه هامون تو خنده هامون به خصوص تو گریه هامون ...!

اما با همه ی اینا میگم شکرت ، شکرت که بهمون چیزی ب اسم رفیق دادی بهمون خودمونو دادی باز شکرت ...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۸
** دریا **
شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۰۱ ق.ظ

نمی دانستم و حالا خوب میدانم


می گفتند دلداده شده و از دست رفته 

من اما نمی دانستم یعنی چه 

دلدادگی که چیز زیبایی ست؟ پس چرا از دست رفت ؟

سالها گذشت 

و من شدم همان دلداده ی از دست رفته 

و تازه آن زمان بود که فهمیدم یعنی سپردن همه ی وجودت به کسی که روزی انرا درهم می شکند و این در حالی ست که تو این را خوب میدانی!

یعنی نفس کشیدن با قلبی که جای زخم هایش میسوزد هنوز... 

#نیمه_شب_نوشت


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۰:۰۱
** دریا **
چهارشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۲۱ ب.ظ

میدهم خود را نوید سال بهتر سالهاست

با خودمان می‌گوییم، عادت می‌کنیم و با صراحت زیادی، این جمله را تکرار می‌کنیم. آن چیزی که هیچ‌کس نمی‌پرسد، این است که: به چه قیمتی عادت می‌کنیم؟


#ژوزه_ساراماگو

.

.

آره عادت میکنیم میگیم میگذره روزای بهتر میاد مطمئنیم و ته دلمون یه اگه نشه ای هم موج میزنه که نادیدش میگیریم قیمتشو هم میپردازیم هر چی باشه و بالاخره یه روزی به اون تهش می رسیم به همون روزای بهتر که اخوان ثالث میگه : میدهم خود را نوید سال بهتر سالهاست " 

و وقتی به اون روز می رسیم میگیم هر چی سختی کشیدم " ارزش " داشت و این جمله بی نهایت با ارزشه بی نهایت درست مثل همون حسی که می فهمی الکی به خودت نوید اون روزا رو ندادی و همه ی سختیا نتیجه دادن 

همون حسی که وقتی داری تو تاریکی مطلق ناامیدی ذهنت غرق میشی یکی میاد برات میشه کور سوی امیده کور سوی نوره و چقدر حس بهتریه وقتی اون آدم یه نفر نباشه 

وقتی می فهمی ادمایی دورتن که بدون اینکه بدونی یا متوجهش بشی همیشه هستن همیشه میتونی روشون حساب کنی میتونی همه ی حرفاتو حساتو بهشون بگی و عذاب وجدان نداشته باشی ازینکه یکی حرفامو شنیده و حالا میدونه !

من واسه این آدما هر کاری میکنم هر کاری :) 

جملش رو همه شنیدین ولی باز من میخوام بگم :

 باز میشه این در صبح میشه این شب صبر داشته باش ! 

:)


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۲۱
** دریا **
پنجشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۵۷ ب.ظ

بوستان چه دخلی به مولانا داره اخهههه😑

خانم سین : شعرای مولانا رو بخونین حتما فوق العادس فوق العاده 

من : خانم بوستان یا گلستانش؟!

://///

درک کنین دو ساعت ونیم یه سره فلسفه داشته باشی تهش همین میشه دیگه به مثنوی مولانا میگی بوستان یا گلستان ؟؟؟ 

😂😂

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۵۷
** دریا **
شنبه, ۹ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۱۲ ب.ظ

ضربان قلبی که کم نشد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ دی ۹۶ ، ۱۸:۱۲
** دریا **
چهارشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ب.ظ

دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود

نفس های آخر پاییز 96 است همه در دغدغه طولانی ترین شب سال اند که چه ها بخورند کجا جشن بگیرند با چه کسی یا کسانی این شب به خصوص را بگذرانند چه بپوشند و...

 در حالی که پاییز دارد با دغدغه و نگرانی آخرین روزهایش در این سال روزگار می گذرانند با زانوی غم به بغل گرفته و بغ کرده گوشه اتاق کنار پنجره نشسته است و عبور عابران و گذر سواران را با حسرت و اندوه می نگرد . دلش تنگ میشود برای روزهایش برای لبخند هایی که بارانهایش به لب خیلی ها نقش بسته

برای صدای خش خش برگهایی که زیر پاهایی ترک برمیداشتند که از صدایشان ذوق زده میشدند

برای آن خواب های زمستانی پاییز زیر پتو کنار بخاری با نگاه به باران بیرون که به پنجره مشت می کوبد برای همه چیز پاییز این سال دلش تنگ میشود چمدانش را با بغض میبندد چند روزی بیش تر نمانده به آن لحظه ای که برای بار آخر به شهر نگاه میکند به آدم ها و با گام های آهسته میرود و من کاسه آبی پشت سرش می ریزم و میسپارمش دست خدا....

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۶ ، ۱۲:۳۳
** دریا **